سیاه سفید

    

نوشته شده در جمعه 1390/12/12ساعت 0:21 توسط abbas|

گاهی آنقدر دلم هوایت را میکند

شک میکنم به اینکه ، این دل مال من است یا تو

 


برای عاشقی، نباید یک شخصِ متفاوت را دوست داشت.

باید یک شخصِ عادی را متفاوت دوست داشت.

نوشته شده در شنبه 1393/09/08ساعت 18:37 توسط abbas|

تفاهم حتی در خیانت


مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت
می خواهم ازدواج کنم
پدر خوشحال شد و پرسید : - نام دختر چیست ؟
مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند
پدر ناراحت شد
صورت در هم کشید و گفت
من متاسفم به جهت این حرف که می زنم
اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست
خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود
با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت
مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم
مادرش لبخند زد و گفت
نگران نباش پسرم
تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی

چون تو پسر او نیستی

نوشته شده در پنجشنبه 1393/09/06ساعت 20:22 توسط abbas|

خارها

خوار نیستند

شاخه های خشک

چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ های زرد را

زیر پای خویش ،سرزنش کنی

خش خشی به گوش میرسد:

برگهای بی گناه،

با زبان ساده اعتراف میکنند

خشکی درخت

از کدام ریشه آب می خورد!

                                                           قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه 1393/07/16ساعت 0:19 توسط abbas|

اگر بيش از حد خاکي باشي آخرش آسفالتت مي کنند.

* بي شعوري ذاتي نيست گاهي خودمان در اين راستا تلاش مي کنيم.

* بعضي ها آن قدر ماهرانه دروغ مي گويند که از راست هم قشنگ تر است.

* فرياد نزن اين جا به داد سکوتت هم نمي رسند.

                                                                                                            سهراب گل هاشم

 

نوشته شده در چهارشنبه 1393/07/16ساعت 0:14 توسط abbas|

هوای خنکی رو که اخرای تابستون به صورتت میخوره و زرد شدن برگ های سبزی که تا دیروز محکم به شاخه ها چسپیده بودن و حالا با نسیمی همراه میشوند و افتادن را تجربه میکنند . پاییز فصل زردی نیست فصل رنگ هاست. 

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/08ساعت 21:24 توسط abbas|

پسر خاله: آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
... و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن
نوشته شده در چهارشنبه 1393/06/19ساعت 21:8 توسط abbas|

و ناگهان  همه چی تغییر کرد ..... ناگهان ناگهان که نبود  خیلی وقت بود که من نیاز  به تغییر رو احساس میکردم یه کو چولو برنامه های داشتم ولی جرات ترک کردن جزیره ی راحتی و بی خیالی خودم رو نداشتم  و  در دل تاریکی  دلموسپردم به دریا و راهی سفری شدم که نمیدونم به سلامت میرسم یا نه.

الان دیگه بی خیالم  .قبل شروع سفرم هی دل شوره داشتم نکنه که نرسم نکنه که یه اتفاقی بیافته و من باز بازنده باشم . اما حالا میدونم باید باخت تا چیزی رو ساخت . برد و باخت بخشی از ماجرای  سفر ماست . انگار تا نبازی نمیدونی برد چیه چه مزه ای داره و از برد مهم تر تموم کردن کاریه که شروع کردی . اهدافم خیلی روشن تر شده هر چند دورتر از قبل .

هر کسی اغازی دارد و پایانی . حرف از مرگ نیست .یه چیزی که تو وجودت حس میکنی واسه اون خلق شدی.

 من این بار هستم  تا تموم کنم ...اغاز بی پایانم را.

نوشته شده در شنبه 1393/06/15ساعت 18:22 توسط abbas|

میخواهم بروم اما بر سر دو راهی گیر کرده ام. خیلی خوبه که چند انتخاب دارم اما انتخاب کردن سخته. اینکه ادم بتونه بهترین تصمیم رو بگیره همه ی فکرمو به خودش مشغول کرده . ولی از یه چیز مطمئنم و اونم اینه که من باید برم...  
نوشته شده در دوشنبه 1393/05/13ساعت 11:17 توسط abbas|

کم کم دارم به خودم امید وار میشم دوباره شروع کردم به زندگی ...!!!!

میگن فرقه بینه زنده بودن و زندگی کردن راست گفتن نامردا من تجربه کردم...!

من استاد شکست خوردنم .... اون چیزای دیگه رو شما میخورید! ولی این روزا روزنه ی  امید پیدا شده... دارم سوراخش میکنم

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/18ساعت 2:54 توسط abbas|

سه روزه که روزه م ! و سه روزه که مریضم .

امروز حالم بهتره . شروع کردم به ادامه ی برنامه هام....

از خیلی چیزا و خیلی کسا دور شدم ....

ولی کتابام یه حس خاصی نسبت به من دارن.دلشون نمیخواد هیچ وقت ازم دور بشن!

 من یار مهربانم.....

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/10ساعت 18:20 توسط abbas|

شاید اشتباه قضاوت کرده باشم .... شاید اشتباه فک کرده باشد....

او نمیخواهد   .....من هم باید نخواهم... گفتم مرو خندید و رفت.

فقط تو دل داری....! که دلت بشکنه. ما دلداده ایم دلمونو شکستی باز موندیم.... 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/04/02ساعت 16:0 توسط abbas|

انسان باگذشتی بود، از من هم گذشت.

گل هاشم...

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/01ساعت 13:27 توسط abbas|

همیشه از آغاز و پایان هراس دارم .

آغاز را چون میدونم باید مایه بزارم و پایان را چون نتیجه مهمه.

تیمور لنگ میگفت من دوس داشتم همیشه سخترین کارا رو انجام بدم چون محک من کارای مشکل بود.

محک من خواب ! تنه لش !

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/01ساعت 13:23 توسط abbas|

بعضیا لیاقتشونه که با همون جهالت بمونن....

بدم میاد از ادمایی که فقط بلدن ادا در بیارن مثه خودم!

ما رو باش با کی دوس شده بودیم ...

باهاش در مورد سکس حرف زدم ... اخرش گفتم که ... فک کردم از حرفای سکسی ناراحت شده مارو باش چه ادم ساده ای هستیم بعضیا هفت خطن. نگو که از همون حرف اخری ناراحت شد نه از سکس بازار من.دوس داشت این حرفا رو ما نمیدونستیم.

به من چه کلا خودمو باد نبره ... اخه منم همون جور بودم.

منو باش وقتمو حروم کی کردم.....حیف.

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/01ساعت 1:19 توسط abbas|

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/01ساعت 0:37 توسط abbas|

خیلی وقت است که ناراحتم. سه شب پشت سر هم نخوابیدم باور کردنش سخته اما وقتی خواب به چش آدم نیاد باید بیدار بمونی. من موندم و یه دنیا حسرت. من موندم یه عباس اشغال که حتی نمیتونه واسه کسایی که دوسشون داره و واسه چیزای که میخواد کاری انجام بده .... همون بهتر که بره و برنگرده. خداحافظ یعنی من برمیگردم اما من نباید بر گردم. و من سخترین کارو انجام دادم شاید ندونی که بدونه این که حرف دلتو بزنی و بری چه دردی داره.شاید ندونی دل کندن از دوس داشتنیا چه دردی داره. و من رفتم با همه ی درد هایم . با سکوتی تلخ از نا گفته ها .و او نمیداند نباید هم بداند .....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/22ساعت 15:29 توسط abbas|

زندگی از نو میخوام باز دوباره شروع کنم .من فقط به امیدواری خودم امید دارم.هر روز میخوام دوباره شروع کنم . میدونم از من ناراحتی خوب چی کار میشه کرد منم از اون ادمای نفهمم .
نوشته شده در سه شنبه 1393/03/20ساعت 11:53 توسط abbas|

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند..........

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

 

نوشته شده در جمعه 1393/03/16ساعت 13:18 توسط abbas|

اره واقعا دوسش داشتم ولی اون نه . از خدا خواستم اونو بهم داد. و اونم از خدا خواست شر من کم بشه . که کم شد.  ز زدم خداحافظی کنم جواب نداد.بعد میگه خیلی عوض شدی اونم از روی وبم!!!! نه که خودش همون فاطمه ست به بهونه های مختلف ج نمیداد هزار بار ز زدم. اخرشم گفت گوشیت اس نمیده که هی ز میزنی ! ای جان من چه خریم! خوب نمیخواد چی کار کنم من. دلم باز م میخوادش. اما این بار منم که باید منطقی فک کنه.

 واسه یه بارم شده نمیتونستی  تو بزنگی ! حالا میگه شارژ نداشتم... بهونه هات خیلی کمه .....

این همه من بیچاره زنگیدم . زنگ زدم مثه یه تیکه آهن.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/15ساعت 14:36 توسط abbas|

گنجیشک پر کلاغ پر کبوتر پر عقاب پر  فاطمه پپپپپ نه نوبت منه

این بارمنم که میپرم ..........بای

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/15ساعت 2:20 توسط abbas|

سه شنبه 13 3 93 اولین سالش تموم شد. مونده 29. نه من یه برنامه های دیگه ی دارم. میخوام خودم باشم. خودی که زندگیش = = = = = ..............

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/15ساعت 2:2 توسط abbas|

غصه ها همیشه میمانند و به بودنشان عادت میکنم  .خنده بر لب میزنم کس نداند راز دل.....
نوشته شده در شنبه 1393/03/03ساعت 3:23 توسط abbas|

دوسش داشتم خوب . مقصر این تیکه گوشت صد گرمیه! دلمو میگم!بد پیله میشه این لا مصب . آخه نمیدونه خیلی سخته خیلی. وقتی بدونی نمیشه .واقعیت. راست میگفت همیشه حق با اون بود. امیدوارم که همیشه حق نگهدارش باشه. نمیشه فراموش کرد اما خاطرش مثه یه رویای شیرین همیشه باهام میمونه.

 

19012695253187075662411001184408n.jpg

نوشته شده در شنبه 1393/03/03ساعت 3:20 توسط abbas|

حالم خیلی بده نمیدونم چرا . شاید واسه اینه که گم شدم . از یابنده تقاضا میشود مرا به نزدیکترین صندوق پستی بیندازد.حالم بده .... هنوز نمیدونم چی کار میکنم  گم شدم توی خیالاتم.

اهدافم معلوله . خودم م  فک کنم معلولم .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/01ساعت 22:5 توسط abbas|

نوشته شده در پنجشنبه 1393/02/25ساعت 21:40 توسط abbas|

در دل ندهم  ره پس از این مهر بتان را .....مهر لب او بر دل این خانه نهادیم

ما درس سحر در ره میخانه نهادیممحصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتشاین داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما دادتا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان رامهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بودبنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخرجان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بودآن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

 

یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم
نوشته شده در پنجشنبه 1393/02/25ساعت 1:52 توسط abbas|

قراره اسممو توی کتاب رکورهای گینس ثبت کنم .

شش ساله میخوام  کتاب بخونم نمیشه . یه کتاب دستم میگیرم  تخیلات و افکار  سی کلارکی و ژول ورنی امان نمیدهد بابا ای ول فک کنم سرانه ی کتاب خوندنم به ۳۰ ثانیه برسه! اما اگه این خوشکله کنار  باشه سرانه ی مطالعه ی من توی یه سال میشه   دقیقه!!!!۵۲۵۶۰۰

نوشته شده در چهارشنبه 1393/02/24ساعت 15:40 توسط abbas|

جرأت يعني چي؟

 

مبارزه با يك گاو نر؟


راندن يك اتومبيل فرمول1؟


تمرين براي سقوط آزاد؟


با قايق از آبشار پريدن؟


قمار بازي با شرط حقوق آخر ماه؟
توهين به رئيست؟


رفتن زير چرخ كاميون؟

ولي اشتباه كرديد ..اينا نيست
جرأت يعني اين

 

 

 

securedownload.jpg

نوشته شده در چهارشنبه 1393/02/24ساعت 15:26 توسط abbas|

با «خون دل» زندگی‌ام در جریان است.

سهراب گل هاشم

زندگی این روزای من....

نوشته شده در سه شنبه 1393/02/23ساعت 11:38 توسط abbas|


آخرين مطالب
» عکس روز
» من و او
» تفاهم حتی در خیانت
» خارها
» اسفالتت میکنند...
» پاییز
» دو.س.ت
» ناگهان همه چی تغییر کرد...
» دو راهی
» امید
Design By : Pars Skin